|
* انسان هاي بزرگ در باره عقايد سخن ميگويند
چن وقتیه مجذوب شعرای "جلیل صفر بیگی" شدم. چن تا از کاراشو گذاشتم تا هم لذت ببرید و هم بشناسیدش. شاعر شناخته شده ایه. کارش درسته! معلم ریاضیه. مدرکشم لیسانس ریاضی. و اصالتا از ایلام. فقط رباعی میگه و توی این چند سال خیلی مشهور شده.
این شعر...چه طرح و آب و رنگی شده است انگار که حک به روی سنگی شده است بیت لب من به روی بیت لب تو به! به! چه رباعی قشنگی شده است! این چشم به در دوخته نگذاشت مرا این آتش افروخته نگذاشت مرا گفتم سر راحت به زمین بگذارم این عشق پدرسوخته نگذاشت مرا! از كينه ي تو پريم آقا گرگه! از تو متنفريم آقا گرگه! كم آرد بمال روي دست و پايت ما گول نمي خوريم آقا گرگه! آزادی شهر از حصارش پیداست از کینه ی چوبه های دارش پیداست فردای من و تو باز هم تاریک است سالی که نکوست از بهارش پیداست در آب که شستی تن بی تابت را دیدند تمام رودها خوابت را لبهام به شکل بوسه – ماهی شده اند بنداز درون آب قلابت را! بد جور به هم ریخته و ترسیده مادر که دوباره خواب شومی دیده از بهت و سکوت پدرم می ترسم ما گاو نداریم، ولی زاییده!! من قلک خویش را شکستم که پدر... در کوچه به شوق آن نشستم که پدر... امروز سی و دو سال از آن روز گذشت در حسرت آن دوچرخه هستم که پدر... (فوق العادس!) مجنونم و شکل بید دارم دکتر می لرزم و ضعف دید دارم دکتر لبهای من از تب جنون می سوزند بوسیدگی شدید دارم دکتر!! بنویس که عشق آخرم، باران است من نام کسی نخوانده ام الا تو با هیچ کسی نمانده ام الا تو عید آمد و من خانه تکانی کردم از دل همه را تکانده ام الا تو! افسوس به دام بندگی افتادیم در تاب و تب دوندگی افتادیم یک عمر به این گمان که شاعر هستیم از خواب و خوراک و زندگی افتادیم! دور از مني و هنوز هم روي لجي تا كي دل خسته زنگ بايد بخورد
مصراع نخست: من تو را میبوسم شیطان و گناه و... اولش ترسیدیم تا بالاخره دل تو را دزدیدیم آنگاه من و خدا به دور آتش با عشق تو سرخ پوستی رقصیدیم عاشق نشدیم کار نیکی بکنیم یا اینکه گناه شیک و پیکی بکنیم عاشق شده ایم تا بدانند همه ما هم بلدیم جیک جیکی بکنیم! رود امده آب می برد از چشمت انگور شراب می برد از چشمت از شرم تو ماه پشت ابری رفته خورشید حساب می برد از چشمت من اين همه از فروغ اگر مي گويم ---------------------------------------------------- باحال نبوووود؟؟؟!!!!! ای بابا، پس چرا چیزی نمیگی؟!
فکر کنم زنش بود عقب موتورش نشونده بودش و "وکیل آباد" رو گلوله میرفت کچل بود خودش کلاه کاسکت نذاشته بود سرش داده بود زنش بذاره جالب بود زن چادری با کلاه کاسکت یکی دو کیلومتری پشت سرشون رفتم و نخودی می خندیدم من داشتم یه صحنه عاشقانه فوق العاده می دیدم از نوع ایرانی قبول ندارین؟
ای جوینده علم، همانا علم امتیازهای فراوانی دارد.
در حالي که تقلب کردن در بسياري از تحقيقات مورد بررسي قرار گرفته است،
تحقيق جديدي از زاويه اي ديگر به اين مساله پرداخته است: تعريف دانشجوياني
که تقلب نميکنند. به نقل از نشریه شریف
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار
می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی
بود هزینه می كرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز
اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
اندکی دلگیرم کوله بارم سنگین همه آکنده زغم، همه پراز ماتم همه بی تاب شدن ها تاکی؟ مانده ام در راهی که نمی دانم از این راه به بیراهه روم، یا به راهی دیگر... ... یا به دیدار تو خواهم آمد یا که حسرت به دلم می ماند کوله بارم سنگین اشک هایم رنگین وهنوزم گمراه زندگی دور سرم می چرخد. دل من گاه به بی تابی خود می گرید دل من گاه ز دوری از تو لحظه ها درگذراند ناله ها رنگ تو دارد امشب گریه هایم همه از آنِ تو شد خنده هایم همه از بی تابی چشم هایم همه بی خواب تر از بی خوابی و در این راه دراز کوله باری همه از غم دارم و در این تنهایی من ترا کم دارم و در این شهر غریب کوله بارم سنگین اشک هایم رنگین لحظه ها در گذرند منِ گمگشته ی این شهر غریب تک و تنها، به گمراهی خود می گریم و نمی دانم چیست راز این گمراهی شاید از بار گناهم باشد شاید از جرم نگاهم باشد، هرچه باشد امشب با همین اشک وضو می گیرم و در این ظلمت شب، تا خود صبح ترا می خوانم و دگر هیچ نمی خواهم من... و از خدا هیچ نمی خواهم من، جز همین لحظه که با من باشی تا دگر بار ببینم رویت و به یاد آورم آن ابرویت ... و نمی دانم چیست... راز این گمراهی یا به دیدار تو خواهم آمد یا که حسرت به دلم می ماند و در این شهر غریب کوله بارم سنگین اشک هایم رنگین و هنوزم گمراه زندگی دور سرم می چرخد......
انسانها چهار دسته اند: ١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند. عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند. ٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است. ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند. آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم. ٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند. شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. دکتر علی شریعتی
ياد دارم در غروبي سرد سرد، ميگذشت از كوچه ما دوره گرد، داد ميزد:كهنه قالي مي خرم، دسته دوم جنس عالي مي خرم، كاسه و ظرف سفالي مي خرم، گر نداري كوزه خالي ميخرم، اشك در چشمان بابا حلقه بست، عاقبت آهي كشيد بغضش شكست، اول ماه هست و نان در سفره نيست. اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟ بوي نان تازه هوشش برده بود، اتفاقا مادرم هم روزه بود، خواهرم بي روسري بيرون دويد. گفت اقا سفره خالي ميخريد . دکتر شریعتی
بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید، بی خیال. فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه ی چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش که چه نَمَکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چقدر گل داشت. چای، خوش طعم بود. پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آنکه عاشق است، دلشوره دارد و آنکه دلشوره دارد، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد. پس دختر چایکار خدایی داشت. *** ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان، که هر گرگ و میش و هر خروسخوان راهی می شد. و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت. و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد. پس چوپان خدایی داشت. *** دست بر سینه ی صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه ی چوب، و چوب، نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد. و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک. و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد. پس دهقان خدایی داشت. *** و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید، با خود گفت: " حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند، پس برای من هم خدایی است." و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است!
" کربلا یک حادثه نیست یک مکتب است " از آن میتوان هم روح اسلام را آموخت و هم حقیقت تشیع را و هم به معنی راستین یک مسلمان را و هم مسئولیت او را در برابر سرنوشت جامعه اش! "دکتر شریعتی"
مردی که خاندان خدا را گریسته مردی که همصدای خداوند زیسته بسیار ظلم دیده به دوران نه اینچُنین بسیار کوه و دشت و بیابان، نه اینچُنین یک حج ناتمام و ناگاه یک قیام مردی که پیشْ رفته کند خویش را تمام هم پایهای او همه دریای پر خروش مردان آسمانی، مردان سبز پوش از جنس موج های رها، صخره کوب تر مردانی از نژاده ترین نسل، خوبتر رفتند تا که مرد بماند در این سرا انگیزه ی نبرد بماند در این سرا رفتند تشنه، رمز بماند برایمان آزادگی سرود بخواند برایمان رفتند تا نمونه ی دلدادگی شوند الگوی دادو پرچم آزادگی شوند هرگز طلوع دائم خورشید دیده ای؟ خورشید بر فراز نی آیا شنیده ای؟ در خون خود نشست که دین پر فروغ شد او کشته ی نفاق و فریب و غرور شد خون خدا برای خدا می شود فدا تا آدم از عمق جهالت شود رها تا میوه های باغ بماند برایمان او رفت تا چراغ بماند برایمان آموختیم آنچه که باید از این چراغ؟ ما سوگوار نور هدی، سوگوار باغ خورشید گفت در همه حال لحل درد باش دین هم اگر نداری، آزادمرد باش خورشید گفت ماندن با ننگ؟ دور باد هستی ما و هستی نیرنگ؟ دور باد خورشید گفت: دین اگر از خون من به پاست شمشیرهای تشنه به خون خدا کجاست؟ در ذهن خاک خورده ی تاریخ مانده است مهری که دست مهر به دلها نشانده است پرسیده ایم از خودمان بعد از آن غروب در خلوتی پر از خودمان، لحظه های خوب حالا کجای کار ما، مردانگیم کو؟ یک ذره از نشانه ی آزادگیم کو؟ آری حسین مظهر کل عجایب است سرچشمه ی فضایل امروز غایب است دلیجانی
حسین(ع) "مردی که به آزادی حیثیت و آبرو داد و به حقیقت با خون خویش جان داد"
شوخ طبعی ایرانی ها این بار گریبان گیر مجله معتبر EGU تأییدشده از طرف ISI شد. به گزارش آخرین نیوز به نقل از جهان، چندی پیش برخی از دانشجویان یکی از
دانشگاه های فنی معتبر تهران مقاله ای را با عنوان «بهینه سازی و طراحی
شبکه های جغرافیایی با استفاده از روش "کله پاچه"» جهت درج در نشریه EGU
(از نشریات معتبر و مورد تأیید ISI) به دفتر این نشریه ارسال می کنند.
اگر مثل من قسمت های 1.6 و 1.7 یعنی تعبیر فیزیکی دیورژانس و کرل رو در آرفکن نفهمیدید، به سایت زیر یه سری بزنید. کمک می کنه!
پیشنهاد می کنم این کتاب از دکتر سروش رو حتما بخونید. چند وقت پیش یه جمله ای شنیدم که منو به این فکر انداخت که این کتاب رو به دوستانم معرفی کنم، گرچه خیلیاشون خوندن این کتاب رو، ولی اگر نخوندید حتما این کار رو بکنید! راستی اون جمله این بود: "علم جزئی از دین است!" علم چیست؟ فلسفه چیست؟ - از دکتر سروش از کتاب خونه دانشگاه هم میتونین بگیرین!
چهار دانشجو شب امتحان بجاي درس
خواندن به مهموني و خوش گذروني رفته بودند و هيچ آمادگي
امتحانشون رو نداشتند.
دهانت را می بویند احمد شاملو
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشي نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده." پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. ..... اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند." یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "
پروردگارا به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم دليري ده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند
اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ من نمی دانم این را تو خود می دانی،من فقط می توانم "نشانیهایش" را به تو بدهم: آنچه تو راه"ایمان"ضعیف میکند، آنچه تو را در"رفتن" به "ماندن" می خواند ،آنچه تو را در"راه مسئولیت" به "تردید" می افکند، آنچه تو را به خود بسته و نگه داشته است، آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا " پیام "را بشنوی تا "حقیقت" را اعتراف کنی، آنچه تو را به "فرار" می خواند، آنچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند و عشق به او کور و کرت می کند ابراهیمی و ضعف اسماعیلی ات تو را بازیچه ابلیس میسازد. در قله ی بلند شرفی و سراپا فخر و فضیلت در زندگی ات تنها یک چیز است که برای به دست آوردنش از بلندی فرود می آیی برای از دست ندادنش همه ی دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی ... او اسماعیل توست اسماعیل تو ممکن است یک "شخص" باشد، یا یک شی ،یا یک حالت، یک وضع و حتی یک نقطه ضعف! بر بزرگترین فتح خویش مغرور مشو! که پس از ابراهیم شدن نیز در خطری! پس از ذبح اسماعیلت نیز در خطری! که ابلیس دشمن" هفت" رنگ است و"هفتاد" دام! دیروز زندگی اسماعیل را بهانه فریب تو کرده است! امروز ذبح اسماعیل را میتواند مایه ی غرور تو کند! پس همواره در" رمی جمرات" باش. زندگی را همه در "جهاد" باش. با غلبه تو بر خصم جهاد پایان نمیگرد! "عید قربان" بگیر و" عید فتح " مگیر. " دکتر شریعتی"
|
About![]()
Archivesمرداد 1390خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 Authorsbasicactive basic Links
مکانیکی های 87 فردوسی
انجمن فيزيكدانان دانشگاه ري |